0
حکایت عالمی که در غار روزه می گرفت | فروشگاه ساز محصولات دانلودی
0

حکایت عالمی که در غار روزه می گرفت

حکایت عالمی که در غار روزه می گرفت

حکایت عالمی که در غار روزه می گرفت

حکایاتى از عارفان و بزرگان علم و دین

گفته اند که: در کوهى از لبنان، زاهدى، دور از مردم، در غارى مى زیست.

روزها روزه مى داشت و هر شب براى او گرده نانى مى
رسید؛ که نیمى از آن را به هنگام گشودن روزه مى خورد و نیم دیگر را به هنگام سحر.

و این حال، روزگارى دراز پایید، و مرد از
کوه به زیر نیامد، تا این که چنین شد، که در شبى از شب ها، نان از او برگرفته شد و گرسنگى شدت یافت و خواب از چشم زاهدرفت.

 

پس نماز گزارد و آن شب را در امید خوردنى، بیدار ماند، تا گرسنگى بدان دفع کند،اما غذایى نرسید.
در پایین آن کوه، روستایى بود که ساکنان آن، بر دین عیسى بودند و هنگامى که بامدادان زاهد به نزد آنان رفت و خوردنى
خواست، پیرمردى از آنان، دو گرده نان جوین او را داد. زاهد دو گرده نان را گرفت و به بسوى کوه روانه شد.

و در خانه آن پیرمرد،سگى بود لاغر و به بیمارى گرى دردمند. که به زاهد در آویخت و بر او بانگ کرد و به دامن جامه او آویزان شد.
مرد زاهد، یکى از آن دو نان را به سگ داد، تا از او دست بردارد. سگ نان را خورد و بار دیگر به زاهد در آویخت و عوعو کرد و
زوزه کشید.

زاهد نان دیگر را جلوى او انداخت،سگ نان را خورد و براى سومین بار به زاهد در آویخت و زوزه خود را بلندتر کرد و
دامن جامه او را به دندان گرفت و پاره کرد.
زاهد گفت: سبحان الله! من، سگى از تو بى حیاتر ندیده ام،صاحب تو دو نان بیشتر به من نداده است، و تو هر دو را از من گرفته اى این زوزه و عوعو و جامه دریدنت چیست؟

آنگاه پروردگار، سگ را به سخن آورد و سگ گفت: من بى حيا نيستم در خانه اين مسيحى پرورده شدم گوسفندانش را نگهبانى میکنم، خانه اش را پاس مى دارم و به لقمه نانى يا پاره استخوانى که به من مى دهد؛ بسنده مى کنم، و چه بسيار که مرا از ياد میبرند و روزها گرسنه مى مانم گاه، او، براى خود نيز چيزى نمى يابد. با اين همه، خانه اش را رها نمى کنم.

از آن گاه که خود را شناخته ام، به در خانه بى گانه اى نرفته ام  و شيوه من، همواره اين بوده است، که اگر غذايى يافته ام، شکر کرده ام و اگر نه،شکيبا بوده ام.

اما تو، همين که يک شب گرده نانى از تو قطع شد، بردبار نبودى و چنان شد که از در خانه روزى دهنده بندگان
به خانه مردى مسيحى آمدى.

از پروردگار خويش، روى برتافتى و با دشمن رياکارش در ساختى. حالا، بگو! کدام يک از ما بى حياست؟ من؟ يا تو؟

زاهد همين که چنين، شنيد، دست خويش به سر کوفت و بيهوش به زمين افتاد.

منبع:کشکول شیخ بهائی

 

شاید این مطلب هم مفید باشد

تاثیر نام خوب و بد بر روی مولکول های آب

 

برچسب‌ها, ,

تست تستی

تاریخ عضویت : 09 آذر 1397

علاقه خاصی به کار با وردپرس*برنامه نویسی*و نویسندگی دارم

راه آسان‌تری برای ارتباط با کاربران‌مان پیدا کرده‌ایم :) عضویت در کانال

قوانین ارسال دیدگاه ها در سیگما پلاس

چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد و متوجه اشخاص مدیر، نویسندگان و سایر کاربران باشد تایید نخواهد شد.

چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.

چنانچه از لینک سایر وبسایت ها و یا وبسایت خود در دیدگاه استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.

چنانچه در دیدگاه خود از شماره تماس، ایمیل و آیدی تلگرام استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.

چنانچه دیدگاهی بی ارتباط با موضوع آموزش مطرح شود تایید نخواهد شد.